یه شهر و میدون شهر سرباز و سربازای شمشیر به دست
دارچیا تو کوچه های شهر داد میزنن
امشب میخوان تو میدون شهر عشق و دار بزنن
ولی شهر خالی از آمده انگار تو این شهر طاعون آمده
حالا شب شده و عشق و با زنجیر اوردن
یه جلاد پیر با شمشیر اوردن
سربازای حاکم همه جا رو بستن رو بوم خونه ها به کمین نشستن
تنا ب دارو به گردن عشق بستن من نمی تونم ببینم که عشق و دار می زنن
( عشق و دار نزنین ) بلند اینو فریاد میزنم
صدای حاکم شهر میاد از تو کوچه ای با اسب میاد
داد میزنه : شما نا مردمان که حرمت عشق و شکستید
این من نیستم شمایید که عشق و دار میزنین
حاکم حرف حق و زد با حرفش مهر سسکوت و به دهان من زد
من نشستم و چشامو بستم تا نبینم که عشق و دار میزنم
من نشستم و چشامو بستم تو خودم از درد عشق شکستم.
شعر از : ع . ت 13- س – 10 - 4

