بنام خدا
یک سفر بی ثمر
دعوت شده بودم جشنواره اهواز. گفته بودن صبح ساعت 7 ارشاد
باشید تا حرکت کنیم.
من که دیرم
شده بود ،
با تاکسی سرویس رفتم . دیدم هیچ کس نیست
.
بعد از مدتی
سر و کله احمد پیدا شد. کمی بعد مسئول انجمن داستان پیداش شد . گفت فلانی گفته که ساعت هفت و
نیم می نی بوس میاد. ساعت هشت
بود که اونم پیداش شد. همون اول سفر
یه مرده ای با راننده بحس شد
. که آقا چرا از اون جاده می خوای بری؟ گفتم این سفر که اولش این جور باشه دیگه آخرشو خدا بخیر کنه . وقتی رسیدم اهواز حالا بیا این تالار رو پیدا کن . وقتی هم
پیدا کردیم هنوز برنامه شروع نشده بود . من رفتم دستشویی که صدای یه مردک آمد که برید تو سالن .
خانم ها سمت چپ ، آقایون سمت راست.
فکر کنم صف نانوایی بود . طرف با صدایی که داشت باید یه خش
گیر جلو دهنش می گرفت ، آمد برنامه رو شروع کرد . کسایی آمدن حرف زدن . بعد رفتیم
برای ناهار . که
کلی از تلار دور بود. وقتی
رسیدیم اونجا بوی کباب می امد . گفتم
خوبه کباب میدن . خدا رو شکر که مرغ
نیست. اما وقتی ماست آوردن ، گفتم پس می خواستم منو گول بزنن . مرغه. وقتی هم که اون دیس رو
گذاشتن جلوی من ، دیدم بله ، مرغه . به
احمد گفتم ، احمد این مرغه . خوبه قبلش یه سالاد برداشتم . که البته از ترسم
کم برداشتم و هرچی ناسزا بود رو سر اون زنیکه خالی کردم . چون وقتی رفتم سالاد بردارم
گفت : ببخشید سالاد تو برنامه شما
نیست. مجبور شدم که نون با ماست بخورم . بعدش برگشتیم . جوایزو دادن . که من جز
اونا نبودم . اونجا هم نتونستم با کسی آشنا بشم . بعضی از پسرا با دخترا جور شده
بودن. اما خوب مثل همیشه هیچ دختری از من خوشش
نیومد.
خلاصه بدون اینکه این سفر سودی داشته باشه ، نه از لحاظ جایزه ، از همه چیز ، غذا ، آشنایی ، مطلبی سودمند . هیچ ثمری نداشت.
