تبليغاتX
قرن یخی

آوای آزاد Yahoo360

(برای ورود به وبلاگ بر روی جمله بالا کلیک کنید)


 


نوشته شده توسط داریوش ایران دوست در 86/12/06 ساعت 10:2 | لینک ثابت
http://worldclocks-gadget.googlecode.com/svn/trunk/clockface-simple.png

بنام خدا

یک سفر بی ثمر

 

دعوت شده بودم جشنواره اهواز. گفته بودن صبح ساعت 7 ارشاد باشید تا حرکت کنیم.

من که دیرم  شده  بود  ،  با  تاکسی  سرویس  رفتم . دیدم هیچ کس نیست .

بعد از مدتی  سر و کله  احمد  پیدا شد. کمی بعد  مسئول انجمن داستان  پیداش شد . گفت فلانی گفته که ساعت هفت و نیم   می نی بوس میاد. ساعت هشت بود که اونم پیداش شد. همون اول سفر  یه مرده ای  با راننده بحس شد . که آقا  چرا از اون  جاده  می خوای  بری؟ گفتم  این سفر که اولش این جور  باشه  دیگه آخرشو خدا  بخیر کنه . وقتی رسیدم اهواز  حالا بیا این تالار رو پیدا کن . وقتی هم پیدا کردیم هنوز برنامه شروع نشده بود . من رفتم دستشویی  که صدای یه مردک آمد که برید تو سالن . خانم ها سمت چپ ، آقایون  سمت  راست.

فکر کنم صف نانوایی بود . طرف با صدایی که داشت باید یه خش گیر جلو دهنش می گرفت ، آمد برنامه رو شروع کرد . کسایی آمدن حرف زدن . بعد رفتیم برای ناهار  .  که  کلی  از تلار دور بود. وقتی رسیدیم اونجا  بوی کباب می امد . گفتم خوبه کباب میدن . خدا رو شکر  که مرغ نیست. اما وقتی ماست آوردن ، گفتم پس می خواستم منو گول  بزنن . مرغه. وقتی هم که اون دیس رو گذاشتن جلوی من ، دیدم بله ، مرغه . به  احمد گفتم ، احمد این مرغه . خوبه قبلش یه سالاد برداشتم . که البته از ترسم کم برداشتم و هرچی ناسزا بود رو سر اون زنیکه  خالی کردم . چون وقتی رفتم سالاد بردارم گفت : ببخشید سالاد تو برنامه  شما نیست. مجبور شدم که نون با ماست بخورم . بعدش برگشتیم . جوایزو دادن . که من جز اونا نبودم . اونجا هم نتونستم با کسی آشنا بشم . بعضی از پسرا با دخترا جور  شده  بودن.  اما خوب مثل همیشه  هیچ دختری از من خوشش نیومد.

خلاصه بدون اینکه این سفر سودی داشته باشه ، نه از لحاظ جایزه ، از همه چیز ، غذا ، آشنایی ، مطلبی سودمند . هیچ ثمری نداشت.

نوشته شده توسط داریوش ایران دوست در 86/11/24 ساعت 22:56 | لینک ثابت |
سلام دوستان من بازگشتم
نوشته شده توسط داریوش ایران دوست در 86/11/23 ساعت 22:57 | لینک ثابت |

هوگو 

همین را مطلب در صفحه اصلی ببینید

نوشته شده توسط داریوش ایران دوست در 85/11/01 ساعت 15:13 | لینک ثابت |

یه شهر و میدون شهر                       سرباز و سربازای       شمشیر به دست

 

 

دارچیا تو کوچه های شهر داد میزنن                  

 

                                                  امشب میخوان تو میدون شهر عشق و دار بزنن

 

ولی شهر خالی از آمده              انگار تو این شهر طاعون آمده

 

 

حالا شب شده  و      عشق و با زنجیر اوردن

 

                                                    یه جلاد پیر با شمشیر   اوردن

 

سربازای حاکم همه جا رو بستن                 رو بوم خونه ها به کمین نشستن

 

 

تنا ب دارو به گردن عشق بستن              من نمی تونم ببینم که عشق و دار می زنن

 

( عشق و دار نزنین )         بلند اینو فریاد میزنم

 

صدای حاکم شهر میاد             از تو کوچه ای با اسب میاد

 

داد میزنه :  شما  نا مردمان که حرمت عشق و شکستید

 

این من نیستم شمایید که عشق و دار میزنین

 

حاکم حرف حق و زد            با حرفش مهر سسکوت و به دهان من زد

 

من نشستم و چشامو بستم              تا نبینم که عشق و دار میزنم

 

من نشستم و  چشامو بستم                 تو خودم از درد عشق شکستم.

 

شعر از : ع  . ت           13- س – 10 - 4

نوشته شده توسط داریوش ایران دوست در 84/10/14 ساعت 17:16 | لینک ثابت |
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar